تبليغاتX
خاطرات بابايي و ماماني و نيني جون
خاطرات بابايي و ماماني و نيني جون
خاطرات بابايي و ماماني و نيني جون
یاد آر 6/9/82
واسه گلدون دستات يه سبد رازقي دارم
بهترين قلبو تو دنيا واسه عاشقي دارم

(نوشته شده در بهار 81 انتهاي كتاب مهندسي اينترنت با دستاي قشنگت)

ساعت 3 بعد از ظهر رفتم آرايشگاه0 ساعت 7 لباسم رو پوشيدم. تا 8:30 يه لنگه پا تو آرايشگاه منتظر بودم. از سرما مي لرزيدم. تو آينه كه نگاه ميكردم خيلي عوض شده بودم.
بالاخره گفتند اومدن دنبالت. تا بيرونو نگاه كردم شوهري رو ديدم با يه پيراهن آبي و شلوار سرمه اي. يه دسته گل هم توي دستش. خيلي جدي بود ولي من تا ديدمش خنديدم. تا آخرش ميخنديدم. از همون سالن آرايشگاه شروع كرديم عكاسي. وقتي رسيدم خونه ديدم اوه چه خبره يه عالمه آدم. قرار نبود همه باشن ولي اومدن.كلي با هم رقصيديم تا اينكه ساعت 10 شب تازه عاقد اومد. چادر سفيد سرم كردم. اما بازم زيرش ريسه ميرفتم. شوهری خيلي دوست داشتني بود و گرم. گرماي تنش رو حس ميكردم. عاقد خطبه رو خوند و من نفهميدم كي 3 بار شد. بللللللههههههههه!
همه كل زدن و ديگه نفهميدم. تو ابرا بودم. اون هم بود با همه بوديم. حالا ديگه همه چي تمام شده بود.
تو عكسا چقدر لاغر بوديم. چقدر ساده و عاشق بوديم. حالا 4 سال گذشت. حالا با یه پسر كه خيلييي عزيزمه. هنوز عاشقم اما يه جور ديگه. تركيبي از چند حس خوب با يه احترام ابدي كه منو به مرض شادي ميبره ..........
عزيزم دوست دارم

سالگرد پیوندمون مبارک

|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 1:56 بعد از ظهر |

احساسات مادرانه

تو را نگاه مي كنم كه خفته اي كنار من             پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من
تو را نگاه مي كنم كه خواستني ترين تويي        و از تو حرف مي زنم كه خواندني ترين تويي

.
.
.
اشتباه نشه اينو واسه شوهري نخوندم واسه بابايي هم نخوندم البته واسه اون شعر زياد خونده شده و در مدح و ستايشش سخنان بسياري رانده ام اما اين شعر مخصوص شاياني خودم بود كه امروز صبح كنارم خوابيده بود ...
قضيه از اين قراره كه پسري خوب از 3 ماهگي مستقلا تو اتاق خودش و توي تخت خودش خوابيده چون از همون موقع هم خيلي بچه گلي بود. ولي تازگيها شبها وقتي ميزارمش توي تختش و خودم هم ميرم ميخوابم تازه ميفهمه تنها شده يا شايدم خواب بد ميبينه بيدار ميشه و شروع ميكنه گريه و زاري اون وقت من يا باباييش بايد پا شيم بريم بغلش كنيم بياريمش توي تخت خودمون. ديگه صداش تا صبح در نمياد.
شانس آورديم كه تختمون حدودا 30 سانتي از همه تختها پهن تره وگرنه يكيمون بايد تشريفش رو ميبرد روي زمين ميخوابيد.
ديشب هم يكي از اون شبها بود كه شاياني واسه ما خواب تازه ديده بود. صبح كه از خواب بيدار شدم در حالي كه 45 دقيقه ديرم بيدار شده بودم يه لحظه چشمم افتاد تو صورت مثل ماهش كه شبيه يك فرشته شده بود تو خواب. الهي قربونت برم عزيزم با اون صورت نازت
وقتي از در خونه زدم بيرون بازم تصوير زيباي اون صورت دوست داشتنيش اومد تو خاطرم و يهو اين شعر توي ذهنم جاري شد..
بازم قربونت بره مادر هوارررررررر تاااااا
هفته پيش شايانو بردم آتليه. چنان ژستي گرفته بود كه آدمو شيفته خودش ميكرد. مثل عصا قورت داده ها ايستاده بود و تكون نميخورد. قربون پسر با كلاسممممممممم
عكاسه هم هي تعريف و تمجيد كه همسن پسر شما كم مياد اين همه ساكت و آروم ژستهاي خوشگل بگيره.
جريانات عكس گرفتنش هم اين بود كه ماماني شاياني دوست داشت موهاي پسرش رو توي حرم امام رضا كوتاه كنه و از موقع تولد موهاي پسري كوتاه نشد. اين اواخر پشت موهاش با يه حلقه هاي خوشگل دورش ريخته شده بود و جلوش هم تا توي چشمش پيشروي كرده بود. مادري هم دچار عذاب وجدان مزمن شده و فكر ميكرد پسري وقتي چشاشو ميمالونه بخاطر موهايي هستش كه رفته توي چشمشف واسه همين هم يه روز وقتي از سر كار برگشت شاياني رو برد حموم بعد آتليه تا با موهاي نوزاديش عكس بگيره و از اونجا يك سر رفتن به آرايشگاه زنونه!!!!!!!
از آرايشگاه هم همين بس كه خرگوشكم همش در حال گريه و جيغ كشيدن بود و آرايشگر هم ترسو . . .
نتيجه : موهاي پسري خراب شد

Image and video hosting by TinyPic
شاياني قبل از كوتاه شدن موهاش در حاله گريه كردن واسه اينكه ماماني بغلش كنه

Image and video hosting by TinyPic
شاياني بعد از كوتاه شدن موهاش تو عروسي خاله راضيه

Image and video hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 9:8 قبل از ظهر |

اولین بهار زندگی

صبح زود بيدار شدم. قرار بود تا 2 ساعت ديگه بيمارستان باشم. خواستم يه دوش بگيرم كه از بيمارستان تماس گرفتن و گفتند نوبت من به دليلي از ساعت 8 به 10 تغيير كرده. از خدا خواسته رفتم دراز كشيدم و خيلي زود خوابم برد. آخه شب قبلش حتي يك دقيقه هم نخوابيده بودم.
ساعت 8 از خواب پريدم و سريع رفتم توي حمام. حمامم رو خيلي لفت دادم. توي حمام خونه پدري و مادري تمام خاطرات 26 سال پيشم رو مرور كردم.
حالا خودم داشتم مادر مي شدم.
وقتي رسيديم بيمارستان ساعت ده و نيم بود. اين دفعه برعكس همه پزشك منتظر بيمارش بود توي اتاق عمل.
كارهاي اوليه، پوشيدن لباس اتاق عمل،‌برانكارد، قيافه مضطرب بابايي، لبخند بقيه، گريه بي دليل خودم. هر چي بود رفتم توي اتاق عمل. اونجا شوخياي دكتر، سرم و ماده بيهوشي، ماسك و سياهي . . .
ساعت 11:15 روز 14 مهر ماه سال 1385 بود كه اين اتفاقات افتاد و من ماماني شدم.
نينيمو دادن دستم ولي خيلي زود گرفتن. اولین بار که اونو تو بغل گرفتم ساعت ۱۲ شب همون روز بود. بعدش روزهای سخت بيخوابي، خستگي، گريه هاي ننيني، روزهاي شيرين 3 تا شدن، شير خوردن، نينيمو ديدن.
حالا يك سال گذشته. چه زود گذشت. خيلي خيلي زود. شاياني حالا واسه خودش آقايي شده.
تولد نگرفتم چون ماه رمضونه گذاشتيم واسه بعد از عيد فطر.

 3 تا از دندوناش دراومده. دائم در حال راه رفتنه. شيطون شيطون شيطون.
پسرم عسلم نانازي من اميدم ميوه باغ زندگي هستي من تولدت مبارك
اين از طرف ماماني و بابايي بود واسه تويي كه 1 ساله زندگيمونو گرم و رنگين كردي. ايشالا هميشه هميشه سالم و شاداب باشي.
ما خيلييييييييي خيليييييييييييييييييييي دوست داريم.

|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در شنبه 14 مهر1386 ساعت 12:11 بعد از ظهر |

تفلد تفلد
امروز مصادف با ۷/۷/۸۶ تولد مامانی می باشد.

هوراااااااا بارک الله مامانی

تفلدت مبارک

کادو فراموش نشه

این تولد وبلاگی رو خودم واسه خودم گرفتمن

|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در شنبه 7 مهر1386 ساعت 12:12 بعد از ظهر |

اعمال 11 ماهگی

بالاخره دندونك شاياني ناز و اشوه رو كم كرد و به بيرون تشريف فرما شد.تازه راه رفتنش هم همزمان شد با دندون در آوردنش تو سن 11 ماهگي.
 من و باباييش هم هي قربون صدقه دندونش و پاهاي كوچيكش كه باهاشون راه ميره ميريم و برميگرديم. اوايل كه تازه راه افتاده بود با پشت مي خورد زمين يكم ترسيده بود و ديگه راه نميرفت اما بعد كه مسلط تر شد دستاتش رو باز ميكنه واسه حفظ تعادلش و شروع ميكنه راه رفتن. خودش هم هي تمرين كرد تا تونست بدون كمك ما يا گرفتن چيزي از جاش بلند بشه. هنوزم يهو تعادلش رو از دست ميده و گرومبي ميخوره زمين اما ديگه نميترسه.
تو اين چند روزي كه توي اين دنياي مجازي نبودم من و بابايي و شاياني رفته بوديم مسافرت. البته همش رو اصفهان بوديم. بهد از مسافرتهاي كوتاه درون استاني اين اولين سفر تقريبا جدي و طولاني گل پسري بود. در ضمن اولين سفر هواييش هم محسوب ميشد (آخه مسافرتمون هوايي بود) عسلك مامان از اولش كه موتور هواپيما روشن شد خوابيد تا آخر و مامان بابا مجبور شدن عروسكش رو از مهماندار بگيرن. اما برگشتن نخوابيد و من همش نگران بودم نكنه گوشش از فشار هوا درد بگيره.
توي مسافرت هم اكثر خريدا واسه آقا شايان بود. اما هيچ وقت بازار نبرديمش. عوضش شبها ميگذاشتيمش توي كالسكش (كالسكه رو با خودمون برديم خيلي با حاليم نه!) مي برديمش فضاي سبز. شاياني هم عاشق ددر جيكش در نمي اومد. تازه گاهي هم از فروشنده ها آب نباتي كيكي شكلاتي چيزي اشانتيون مي گرفت. كيفور ميشد.
يكبار هم كه ماماني داشت از عرض خيابون مي گذشت با كالسكه و بتبع شاياني هم توي كالسكه نشسته بود يك عدد پرايد با سرنشينهاي تيپ جوون با سرعت اومدن و حتي با ديدن ما سرعتشون رو كم نكردن. منو بگي از ترس غالب تهي كردم. نتيجش هم اين شد كه ماماني به سمت پرايد يورش برد و مقادير متنابعهي ناسزا و ... بارشان كرد. عصبانيتم به حدي بود كه بيچاره ها پياده شدن و كلي عذرخواهي كردن. نميدونم ولي فكر كنم قيافم خيلي ترسناك شده بود.
كلي هم چيزاي خوب و متاسفانه بد هم ياد گرفته پسري . بدهاش مثل تف كردن. گريه كردن وقتي جيزي رو ميخواد و خودشو لوس كردن.
علو كردن و خيلي خوب ياد گرفته و عاشق گوشي از نوع ثابت و همراهه. وقتي ميگيم آن آن ميره ماشيناشو مياره. عاشق وانتشه و فكر كنم پسري در آينده راننده وانت بشه اون هم براي جابجايي بار سبزيجات.
و اما كلماتي كه پسري ياد گرفته:
آما: مامان              آبا: بابا، آب (در مواردي)
نه: نه (بصورت خشن و همراه با تحكم بخصوص در مواقع لجبازي)
ادو: علو(به فتح الف و واو كوتاه)
اد: به كسر الف و دال
در مورد كلمه بالا بايد بگم كه معاني بسياري داره و كلا هر جا كم بياره از اين كلمه استفاده ميكنه
بو: به ضم ب و واو كوتاه (بدان و آگاه باش) به زبون خودمون هي ماماني يا هي بابايي. جديدا هم براي اشيا داغ بكار ميبره مثل ليوان چاي، حتي شارژر نوت بوك
يكي از چيزهايي كه شاياني خيلي بدش مياد دستشويي رفتن مامان يا باباست. حتي اگر 50 نفر هم پيشش نشسته باشن من يا باباييش حق دستشويي رفتن نداريم وگرنه طي يك عمليات آبروبر ضربتي اهل محل رو با جيغ و گريه متوجه اين عمل شنيع پدر و مادرش ميكنه و بيچاره ماماني و بابايي بايد در خفا به محل اجابت مزاج برن.
امان از اين شاياني آي امان آي امان
خيلي دوست دارم پسر گلم  

|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت 11:58 قبل از ظهر |

شایان و شیطونیاش
شاياني خيلي شيطون شده. هر لحظه هر جا كه باشم توفكرشم حالا داره چي كار مي كنه. بای باي كردنو خيلي وقته ياد گرفته ولي هر چي سعي ميكنم دسدسي يادش بدم ياد نميگيره. مامان رو هم با يه اصوات مبهم ميگه ولي منظورش همون مامانه و فقط به من ميگه. هر ارتفاعي كه ببينه از 5 سانت گرفته تا .... ميخواد ازش بالا بره. گاهي وقتها هم از روروكش بالا ميره و چون روروك راه مي افته عزيز دلم گرومبي ميخوره زمين.
تا حالا چند بار از اين ارتفاعات خورده زمين اوايل خيلي گريه مي كرد اما حالا ديگه واسش عادي شده. يكمي هم شكمو شده و هر چي بدستش ميرسه با جيغ ميگه بدين بخورم.
زيباي من هر لحظه داره شيرينكاريهاش و ناز و اداهاش اضافه ميشه. خيلي دلم ميخواد شروع كنم و چيزاي جديد يادش بدم. مثل ياد دادن رنگهاو عددهاو مفاهيم و خيلي چيزاي ديگه ولي نميدونم چه جوري با چه زبوني. فعلا دارم تو اينترنت سرچ ميكنم كه هنوز چيزي دستگيرم نشده. واسش كتاب داستان ميخونم ولي هنوز نميدونه كه بايد توجه كنه. من با آب و تاب ميخونم اون هي چنگ ميزنه به كتاب . حالا خدا ميدونه من تو اين هير و ويري مشكلات و گرفتاريها چطور وقت پيدا ميكنم يكم به مسائل علمي اين وروجك برسم كه نگو.
اين حس كه ما مادراي شاغل كه مدت زيادي نيستيم توي خونه، مادراي خيلي خوبي نيستيم هميشه با منه. همش احساس ميكنم چند سال ديگه به اين نتيجه ميرسم كه از فرصتهام زياد استفاده نكردم هم واسه خودم و هم شاياني. چون اكثرا يا سر كارم يا خسته ام ميخوام استراحت كنم. كارهاي خونه و هزار تا مشكل ديگه. اگه فرصتم بيشتر بود وقت زيادتري واسه آموزشهاي شايان ميگزاشتم ولي چه ميشه كرد؟؟؟
تازه شايان خيلي بيشتر از قبل به من وابسته شده و همش دلش ميخواد به من بچسبه و پيشم باشه.
حالا از علايقش بگم كه بچم عاشق بستنيه!!!! كي نيست؟؟؟!!!! كيك و هر چيزي كه حداقل يكمي مزه شيرين داشته باشه. ميوه رو زياد دوست نداره ولي هر طور شده قورتش ميده. داروهاي از نوع شربتيش رو دوست داره ولي با تمام قطره جات اعم از قطره چشم و بيني ميونه اي نداره و متنفره. با اسباب بازيهاش هم رابطه چندان خوبي نداره و همون چند لحظه اي هم كه اونها رو دست ميگيره توي دهنش مي چرخونه. اصولا اسباب بازيهاي شايان عبارتند از انواع گوشي موبايل، انواع كنترل ، وسايل آشپزخونه هر چه خطرناك تر بهتر، دمپايي رو فرشي آخ جون اگه دمپايي حمام باشه كه حالت ابری داره و توي دهن نرمتره غافل از من بكنه توي دهنش كه چه بهتر، هر دو شيئي كه از برخورد آنها صداي نسبتا مهيبي بلند بشه مثلا برخورد دو ليوان چيني (البته هنوز در اون حدي نميكوبه كه از برخوردشون واكنش فيزيكي شكسته شدن رخ بده)
خوب اينها قسمتي از شيرينكاريهاي عسلك ماست.چهار دست و پا رو هم ديگه با سرعت زياد ميره اما....
اما....
اما هنوز از دندون خبرب نيست دريغ از 1 دونه. هر شب زل ميزنم به لثه هاش و آخرين تغييراتشون رو ثبت ميكنم ولي خبري نيست كه نيست.
بعضيها ميگن دندون هر چي ديرتر در بياد استحكامش بيشتره تا ببينيم. اگه شاياني سر من بره كه دندونهاش حرف نداره اما اگه سر بابايي بره كه اوضاعش خيلي بيريخته.

|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 3:45 بعد از ظهر |

عکس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 9:26 قبل از ظهر |

بد و بدتر
اين هفته خيلي بد و سخت بود. همش غم همش اتفاقات بد همش بدبياري و ... اه از اين روزها
بيماري شايان که هر دفعه از يه جا سر ميزنه يه طرف و کلي اتفاقات بد ديگه
پسرم انگار خيال خوب شدن نداره. خيلي ناراحتم خيلي خيلي خيلي . من نميدونم آيا واقعا به خاطر اينه که زودتر از موعد شير خودم رو قطع کردم يا اين بهونه ايه واسه بقيه؟
خرگوشک مامان خوب شو خوب خوب. ديگه هم مريض نشو! آخه من طاقت ندارم چشمهاي اشک آلود تب دار، آب دماغ آويزون، تب و ناراحتي تو رو ببينم.
حالا با بچه مريض بدترين کار اسباب کشيه. خيلي من و بابايي خسته شديم و خدا رو شکر که مامانم بود شايانمو بگيره. توي اسباب کشي هم يه اتفاق بد افتاد اون هم اين بود يکي از کارگرهاي اسباب کش دستش گير ميکنه به در و اولين کاري که ميکنه کارتني که توي دستشه ول ميکنه. اونم چي؟! کارتن ضبط صوتمونو. خيلي دوستش داشتم و حالا چند جاش شکسته و ديگه مثل سابق خوش تيپ نيست. از همه مهکتر اينکه کلي پول بالاش داده بوديم. الهي بگردم.!
از اينها گذشته بدترين اتفاق اون هم يه روز بعد از اسباب کشيمون فوت ناگهاني دخترخاله شوهري بود که همسايمون هم بودن. يه مرگ بد و دردناک. سقوط آزاد يه دختر دانشجو از طبقه 6 خوابگاه. بخاطر اينکه جايي واسه درس خوندن نداشته و مجبور ميشه بره تو تراس درس بخونه. بعدش خوابش ميگيره و به نرده هاي تراس تکيه ميده و بعد به خاطر پوسيدگي نرده ها با سر..
چيزي از سر و صورتش نميمونه...
چرا؟ چون هميشه توي اين کشور بايد يه بلايي سر يه نفر بياد ( مالي جاني رواني و  ....) تا مسئولين بفکر بهبودي اوضاع بيفتند. واقعا دردناک بود. دو روز گذشته من خيلي گريه کردم.
آخريش هم ارزشيابي ادارست که بخاطر مرخصي زايمان خراب شده و ترفيعم عقب مي افته . خيلي کفريم خيلي
غر زدن بسه ناراحتي کافيه
خدايا فقط شايانمو خوب کن. آمين
|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت 3:1 بعد از ظهر |

اندر فواید و مضرات چشم نمودن
دقيقا نميدونم از کي واژه چشم کردن رو شنيدم يا بکار بردم. ولي ديدم خيليها بهش اعتقاد دارن و چهار چشمی مواظبند تا کسي چششون نکنه!
مثلا هر روز جادو جمبل ميکنن و به خودشون فوت ميکنن. آب مقدس ميخورند. مهره نميدونم چي چي تو گردنشون ميندازن. گولوله هاي رنگ و وارنگ تو خونشون آويزون مي کنند.
وقتي هم که بهشون بگيد بابا اين کارا چيه چشم کودومه؟ ... قيافه حق به جانب ميگيرن و انگار که خداي نکرده گفته باشي نسخه دوم قران رسيده با چشاي گرد ميگن هييييييييننننننن  تو قران اومده مگه نديدي؟؟؟!! آيه و ان يکاد...
حالا کافيه آدم يه نيني کوچولو مثل شايان مامان داشته باشه که ديگه همه تا پسري عطسه کنه بگن هيييييييييييينننننننننننننننننن چشمش کردن !!!!!!!
حقيقتش من اصلا به چشم اعتقاد ندارم. اصلا ...
حالا تو سرماخوردگيهاي شايان همه انواع و اقسام کارهايي رو که براي رفع چشم سق سياه فاميل بلد بودن اعلام ميکردن و ما رو از زيارت اين اقلام انسانهاي چشم ناپاک برحذر ميکردن.
در ضمن در اين زمينه حتي بين من و بابايي هم اختلاف نظر وجود داره.
ما که بالاخره نفهميديم اين کار ناشايست که بعضا بدون تعمد فرد انجام ميشه  راست راستکيه يا نه؟
ديروز اسباب کشي داشتيم و من الان موندم با کوهي از اسباب و وسايل انباشته شده که بايد بره سرجاشون. فکر کار و شايان و خانه و بابايي و غيره هم هست. من هم قويييييييي! ماشالا!!!
جالبه که من پس از 3 سال زندگي مشترک اين چهارمين خونه اي هست که عوض ميکنيم. در اين زمينه رکورد داريم. جالبه که توي هر خونه کمتر از يک سال هم نبوديم پس چطور ميشه 3 سال 4 خونه؟؟؟ .... پيدا کنيد پرتقال فروش را ...
نتيجه اخلاقي: ما رو چشم نمودند.
نتيجه نيمه اخلاقي: مستأجري بد درديه!
نتيجه غير اخلاقي: آقا جون ما از کجا پول بياريم يه آپارتمان 85 متري بساز بفروشي پر از عيب و ايراد رو 80 ميليون تومن بخريم؟ حالا بيايد به اين دليل فيليتمون کنين.!(اصطلاح مرموزانه ف ي ل ت ر)
آينده شايان چي ميشه؟ آينده پدر و مادر شايان؟ قشر تحصيلکرده نان حلال  خور را؟
خدا رو شکر ما زياده طلب نيستيم.
|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در شنبه 5 خرداد1386 ساعت 1:6 بعد از ظهر |

شایانی گل مامانی
شايان هفت ماه و نيمه شد. چه زود گذشت انگار همين ديروز بود که واسه اولين بار ديدمش و بوسيدمش.
بچم اين مدت همش مريض بود. اول سرما خوردگي بعدش اسهال استفراغ و همه انواع آنتي بيوتيکها رو امتحان کرد.طفلي مامانم اگه نبود نميدونستم چي کار کنم. آخه اصلا مرخصي نميتونستم بگيرم. تازه فهميدم که وظيفه مادر بودن چقدر سخته و آدم اين بارو تا آخر عمر بدوش ميکشه.
از شايان گوگولي مامان بگم که حالا کلي سرحال و روفرمه. اما اصولا بچه تنبليه.مثلا خيلي دير غلت زد و ترجيح ميده که دراز بکشه و نق و نوق کنه تا ما يعني من يا بابايي از راه برسيم و بغلش کنيم. ولي تو مهد بچه خوبيه و بجز روز اول بقيه روزها رو با لب خندون رفته و اومده. پس معلوم ميشه فقط واسه ما ناز ميکنه.
حالا هم چند روزيه که ياد گرفته سينه خيز بره ولي با سرعت زياد.فکر کنم بزودي هم تبديل به چهار دست و پا بشه.
الهي مامان قربونش بره وقتي يکي باش بازي کنه همش ميخنده. خيلي هم جيغ جيغواه. گاهي اوقات صداش از جيغ زدن زياد ميگيره.شاشاي مامان زندگي مامان!
حالا تو اين اوضاع صاحب خونمون خونه رو واسه پسرش ميخواد که تازه عروسي کرده و ما بزودي بايد اسباب کشي کنيم. من هم اينقدر از اين عمل قبيحه بدم مياد که حد و حدود نداره. هرچند خونه جديد فقط چند متري بامون فاصله داره.
راستي من نميدونم وبلاگ دوستايي که بيخود و بيجهت فيلتر شدن از کجا ببينم. هر کي ميدونه بگه لطفا.
در آخر 12 ارديبهشت تولد بابايي بود و من بدليل اوج بيماري شاشا در اون موقع دل و دماغ آپ کردن نداشتم و حالا اينجا با يه خورده تأخير تولدش رو تبريک ميگم.تولد که نگرفتيم ولي من يه شام کوچولوي 4 - 5 نفره تو يکي از بهترين جاهاي شهر ترتيب دادم و يه گوشي تلفن همراه سامسونگ D820 به بابايي عزيز و بهترين همسر دنيا هديه کردم (االبته به اين دليل که چند روز قبلش گوشيشو گم کرد و ديگه ...).
بعدش رفتم به گوينده رستوران (هموني که اسم و کد ميز و مشتري رو ميخونه ) گفتم بگه مجتبي تولدت مبارک! طرف هم اول حسابي خنديد بعدش گفت و همسري هم کلي سورپرايز شد و ذوقيد و خجالتيد.

ضمنآ وبلاگ من هم یکساله شد. کادوی تولد یادتون نره!!!

بزودی کلی عکس از عسل مامان اضافه میکنم. . . . .

|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 8:54 قبل از ظهر |