|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آذر 1386
آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 جستجو
پیوندها
آرام مامان نیکان کوپولچه دخمل مخملی اطلاعات پزشکی در زمینه حاملگی مادران آرزو مامان صبا مامان فرین شبنم و نینیش سمیه مامان ایلیا هدیه و کسری نیکو مامان دیانا نیلو جون صدف جون دریا مامان شقایق بیتا جون بوسه بر دستان كوچك تو نازمنگولا مامان نلي زهرا جون الهام مامان دل آرام مامان مرجان شهرزاد مامان حسین بابای نصفه و نیمه آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
يه سايت كامپيوتري توپ |
خاطرات بابايي و ماماني و نيني جون
خاطرات بابايي و ماماني و نيني جون یاد آر 6/9/82
واسه گلدون دستات يه سبد رازقي دارم
بهترين قلبو تو دنيا واسه عاشقي دارم (نوشته شده در بهار 81 انتهاي كتاب مهندسي اينترنت با دستاي قشنگت) ساعت 3 بعد از ظهر رفتم آرايشگاه0 ساعت 7 لباسم رو پوشيدم. تا 8:30 يه لنگه پا تو آرايشگاه منتظر بودم. از سرما مي لرزيدم. تو آينه كه نگاه ميكردم خيلي عوض شده بودم. سالگرد پیوندمون مبارک |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 1:56 بعد از ظهر
احساسات مادرانه
تو را نگاه مي كنم كه خفته اي كنار من پس از تمام اضطراب، عذاب و انتظار من
|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 9:8 قبل از ظهر
اولین بهار زندگی
صبح زود بيدار شدم. قرار بود تا 2 ساعت ديگه بيمارستان باشم. خواستم يه دوش بگيرم كه از بيمارستان تماس گرفتن و گفتند نوبت من به دليلي از ساعت 8 به 10 تغيير كرده. از خدا خواسته رفتم دراز كشيدم و خيلي زود خوابم برد. آخه شب قبلش حتي يك دقيقه هم نخوابيده بودم. 3 تا از دندوناش دراومده. دائم در حال راه رفتنه. شيطون شيطون شيطون. |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در شنبه 14 مهر1386 ساعت 12:11 بعد از ظهر
تفلد تفلد
امروز مصادف با ۷/۷/۸۶ تولد مامانی می باشد.
هوراااااااا بارک الله مامانی تفلدت مبارک کادو فراموش نشه این تولد وبلاگی رو خودم واسه خودم گرفتمن |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در شنبه 7 مهر1386 ساعت 12:12 بعد از ظهر
اعمال 11 ماهگی
بالاخره دندونك شاياني ناز و اشوه رو كم كرد و به بيرون تشريف فرما شد.تازه راه رفتنش هم همزمان شد با دندون در آوردنش تو سن 11 ماهگي. |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت 11:58 قبل از ظهر
شایان و شیطونیاش
شاياني خيلي شيطون شده. هر لحظه هر جا كه باشم توفكرشم حالا داره چي كار مي كنه. بای باي كردنو خيلي وقته ياد گرفته ولي هر چي سعي ميكنم دسدسي يادش بدم ياد نميگيره. مامان رو هم با يه اصوات مبهم ميگه ولي منظورش همون مامانه و فقط به من ميگه. هر ارتفاعي كه ببينه از 5 سانت گرفته تا .... ميخواد ازش بالا بره. گاهي وقتها هم از روروكش بالا ميره و چون روروك راه مي افته عزيز دلم گرومبي ميخوره زمين.
تا حالا چند بار از اين ارتفاعات خورده زمين اوايل خيلي گريه مي كرد اما حالا ديگه واسش عادي شده. يكمي هم شكمو شده و هر چي بدستش ميرسه با جيغ ميگه بدين بخورم. زيباي من هر لحظه داره شيرينكاريهاش و ناز و اداهاش اضافه ميشه. خيلي دلم ميخواد شروع كنم و چيزاي جديد يادش بدم. مثل ياد دادن رنگهاو عددهاو مفاهيم و خيلي چيزاي ديگه ولي نميدونم چه جوري با چه زبوني. فعلا دارم تو اينترنت سرچ ميكنم كه هنوز چيزي دستگيرم نشده. واسش كتاب داستان ميخونم ولي هنوز نميدونه كه بايد توجه كنه. من با آب و تاب ميخونم اون هي چنگ ميزنه به كتاب . حالا خدا ميدونه من تو اين هير و ويري مشكلات و گرفتاريها چطور وقت پيدا ميكنم يكم به مسائل علمي اين وروجك برسم كه نگو. اين حس كه ما مادراي شاغل كه مدت زيادي نيستيم توي خونه، مادراي خيلي خوبي نيستيم هميشه با منه. همش احساس ميكنم چند سال ديگه به اين نتيجه ميرسم كه از فرصتهام زياد استفاده نكردم هم واسه خودم و هم شاياني. چون اكثرا يا سر كارم يا خسته ام ميخوام استراحت كنم. كارهاي خونه و هزار تا مشكل ديگه. اگه فرصتم بيشتر بود وقت زيادتري واسه آموزشهاي شايان ميگزاشتم ولي چه ميشه كرد؟؟؟ تازه شايان خيلي بيشتر از قبل به من وابسته شده و همش دلش ميخواد به من بچسبه و پيشم باشه. حالا از علايقش بگم كه بچم عاشق بستنيه!!!! كي نيست؟؟؟!!!! كيك و هر چيزي كه حداقل يكمي مزه شيرين داشته باشه. ميوه رو زياد دوست نداره ولي هر طور شده قورتش ميده. داروهاي از نوع شربتيش رو دوست داره ولي با تمام قطره جات اعم از قطره چشم و بيني ميونه اي نداره و متنفره. با اسباب بازيهاش هم رابطه چندان خوبي نداره و همون چند لحظه اي هم كه اونها رو دست ميگيره توي دهنش مي چرخونه. اصولا اسباب بازيهاي شايان عبارتند از انواع گوشي موبايل، انواع كنترل ، وسايل آشپزخونه هر چه خطرناك تر بهتر، دمپايي رو فرشي آخ جون اگه دمپايي حمام باشه كه حالت ابری داره و توي دهن نرمتره غافل از من بكنه توي دهنش كه چه بهتر، هر دو شيئي كه از برخورد آنها صداي نسبتا مهيبي بلند بشه مثلا برخورد دو ليوان چيني (البته هنوز در اون حدي نميكوبه كه از برخوردشون واكنش فيزيكي شكسته شدن رخ بده) خوب اينها قسمتي از شيرينكاريهاي عسلك ماست.چهار دست و پا رو هم ديگه با سرعت زياد ميره اما.... اما.... اما هنوز از دندون خبرب نيست دريغ از 1 دونه. هر شب زل ميزنم به لثه هاش و آخرين تغييراتشون رو ثبت ميكنم ولي خبري نيست كه نيست. بعضيها ميگن دندون هر چي ديرتر در بياد استحكامش بيشتره تا ببينيم. اگه شاياني سر من بره كه دندونهاش حرف نداره اما اگه سر بابايي بره كه اوضاعش خيلي بيريخته. |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 3:45 بعد از ظهر
عکس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|+| نوشته شده توسط مامان ساناز در یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 9:26 قبل از ظهر
بد و بدتر
اين هفته خيلي بد و سخت بود. همش غم همش اتفاقات بد همش بدبياري و ... اه از اين روزها
بيماري شايان که هر دفعه از يه جا سر ميزنه يه طرف و کلي اتفاقات بد ديگه پسرم انگار خيال خوب شدن نداره. خيلي ناراحتم خيلي خيلي خيلي . من نميدونم آيا واقعا به خاطر اينه که زودتر از موعد شير خودم رو قطع کردم يا اين بهونه ايه واسه بقيه؟ خرگوشک مامان خوب شو خوب خوب. ديگه هم مريض نشو! آخه من طاقت ندارم چشمهاي اشک آلود تب دار، آب دماغ آويزون، تب و ناراحتي تو رو ببينم. حالا با بچه مريض بدترين کار اسباب کشيه. خيلي من و بابايي خسته شديم و خدا رو شکر که مامانم بود شايانمو بگيره. توي اسباب کشي هم يه اتفاق بد افتاد اون هم اين بود يکي از کارگرهاي اسباب کش دستش گير ميکنه به در و اولين کاري که ميکنه کارتني که توي دستشه ول ميکنه. اونم چي؟! کارتن ضبط صوتمونو. خيلي دوستش داشتم و حالا چند جاش شکسته و ديگه مثل سابق خوش تيپ نيست. از همه مهکتر اينکه کلي پول بالاش داده بوديم. الهي بگردم.! از اينها گذشته بدترين اتفاق اون هم يه روز بعد از اسباب کشيمون فوت ناگهاني دخترخاله شوهري بود که همسايمون هم بودن. يه مرگ بد و دردناک. سقوط آزاد يه دختر دانشجو از طبقه 6 خوابگاه. بخاطر اينکه جايي واسه درس خوندن نداشته و مجبور ميشه بره تو تراس درس بخونه. بعدش خوابش ميگيره و به نرده هاي تراس تکيه ميده و بعد به خاطر پوسيدگي نرده ها با سر.. چيزي از سر و صورتش نميمونه... چرا؟ چون هميشه توي اين کشور بايد يه بلايي سر يه نفر بياد ( مالي جاني رواني و ....) تا مسئولين بفکر بهبودي اوضاع بيفتند. واقعا دردناک بود. دو روز گذشته من خيلي گريه کردم. آخريش هم ارزشيابي ادارست که بخاطر مرخصي زايمان خراب شده و ترفيعم عقب مي افته . خيلي کفريم خيلي غر زدن بسه ناراحتي کافيه خدايا فقط شايانمو خوب کن. آمين |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت 3:1 بعد از ظهر
اندر فواید و مضرات چشم نمودن
دقيقا نميدونم از کي واژه چشم کردن رو شنيدم يا بکار بردم. ولي ديدم خيليها بهش اعتقاد دارن و چهار چشمی مواظبند تا کسي چششون نکنه!
مثلا هر روز جادو جمبل ميکنن و به خودشون فوت ميکنن. آب مقدس ميخورند. مهره نميدونم چي چي تو گردنشون ميندازن. گولوله هاي رنگ و وارنگ تو خونشون آويزون مي کنند. وقتي هم که بهشون بگيد بابا اين کارا چيه چشم کودومه؟ ... قيافه حق به جانب ميگيرن و انگار که خداي نکرده گفته باشي نسخه دوم قران رسيده با چشاي گرد ميگن هييييييييننننننن تو قران اومده مگه نديدي؟؟؟!! آيه و ان يکاد... حالا کافيه آدم يه نيني کوچولو مثل شايان مامان داشته باشه که ديگه همه تا پسري عطسه کنه بگن هيييييييييييينننننننننننننننننن چشمش کردن !!!!!!! حقيقتش من اصلا به چشم اعتقاد ندارم. اصلا ... حالا تو سرماخوردگيهاي شايان همه انواع و اقسام کارهايي رو که براي رفع چشم سق سياه فاميل بلد بودن اعلام ميکردن و ما رو از زيارت اين اقلام انسانهاي چشم ناپاک برحذر ميکردن. در ضمن در اين زمينه حتي بين من و بابايي هم اختلاف نظر وجود داره. ما که بالاخره نفهميديم اين کار ناشايست که بعضا بدون تعمد فرد انجام ميشه راست راستکيه يا نه؟ ديروز اسباب کشي داشتيم و من الان موندم با کوهي از اسباب و وسايل انباشته شده که بايد بره سرجاشون. فکر کار و شايان و خانه و بابايي و غيره هم هست. من هم قويييييييي! ماشالا!!! جالبه که من پس از 3 سال زندگي مشترک اين چهارمين خونه اي هست که عوض ميکنيم. در اين زمينه رکورد داريم. جالبه که توي هر خونه کمتر از يک سال هم نبوديم پس چطور ميشه 3 سال 4 خونه؟؟؟ .... پيدا کنيد پرتقال فروش را ... نتيجه اخلاقي: ما رو چشم نمودند. نتيجه نيمه اخلاقي: مستأجري بد درديه! نتيجه غير اخلاقي: آقا جون ما از کجا پول بياريم يه آپارتمان 85 متري بساز بفروشي پر از عيب و ايراد رو 80 ميليون تومن بخريم؟ حالا بيايد به اين دليل فيليتمون کنين.!(اصطلاح مرموزانه ف ي ل ت ر) آينده شايان چي ميشه؟ آينده پدر و مادر شايان؟ قشر تحصيلکرده نان حلال خور را؟ خدا رو شکر ما زياده طلب نيستيم. |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در شنبه 5 خرداد1386 ساعت 1:6 بعد از ظهر
شایانی گل مامانی
شايان هفت ماه و نيمه شد. چه زود گذشت انگار همين ديروز بود که واسه اولين بار ديدمش و بوسيدمش.
بچم اين مدت همش مريض بود. اول سرما خوردگي بعدش اسهال استفراغ و همه انواع آنتي بيوتيکها رو امتحان کرد.طفلي مامانم اگه نبود نميدونستم چي کار کنم. آخه اصلا مرخصي نميتونستم بگيرم. تازه فهميدم که وظيفه مادر بودن چقدر سخته و آدم اين بارو تا آخر عمر بدوش ميکشه. از شايان گوگولي مامان بگم که حالا کلي سرحال و روفرمه. اما اصولا بچه تنبليه.مثلا خيلي دير غلت زد و ترجيح ميده که دراز بکشه و نق و نوق کنه تا ما يعني من يا بابايي از راه برسيم و بغلش کنيم. ولي تو مهد بچه خوبيه و بجز روز اول بقيه روزها رو با لب خندون رفته و اومده. پس معلوم ميشه فقط واسه ما ناز ميکنه. حالا هم چند روزيه که ياد گرفته سينه خيز بره ولي با سرعت زياد.فکر کنم بزودي هم تبديل به چهار دست و پا بشه. الهي مامان قربونش بره وقتي يکي باش بازي کنه همش ميخنده. خيلي هم جيغ جيغواه. گاهي اوقات صداش از جيغ زدن زياد ميگيره.شاشاي مامان زندگي مامان! حالا تو اين اوضاع صاحب خونمون خونه رو واسه پسرش ميخواد که تازه عروسي کرده و ما بزودي بايد اسباب کشي کنيم. من هم اينقدر از اين عمل قبيحه بدم مياد که حد و حدود نداره. هرچند خونه جديد فقط چند متري بامون فاصله داره. راستي من نميدونم وبلاگ دوستايي که بيخود و بيجهت فيلتر شدن از کجا ببينم. هر کي ميدونه بگه لطفا. در آخر 12 ارديبهشت تولد بابايي بود و من بدليل اوج بيماري شاشا در اون موقع دل و دماغ آپ کردن نداشتم و حالا اينجا با يه خورده تأخير تولدش رو تبريک ميگم.تولد که نگرفتيم ولي من يه شام کوچولوي 4 - 5 نفره تو يکي از بهترين جاهاي شهر ترتيب دادم و يه گوشي تلفن همراه سامسونگ D820 به بابايي عزيز و بهترين همسر دنيا هديه کردم (االبته به اين دليل که چند روز قبلش گوشيشو گم کرد و ديگه ...). بعدش رفتم به گوينده رستوران (هموني که اسم و کد ميز و مشتري رو ميخونه ) گفتم بگه مجتبي تولدت مبارک! طرف هم اول حسابي خنديد بعدش گفت و همسري هم کلي سورپرايز شد و ذوقيد و خجالتيد. ضمنآ وبلاگ من هم یکساله شد. کادوی تولد یادتون نره!!! بزودی کلی عکس از عسل مامان اضافه میکنم. . . . . |+| نوشته شده توسط مامان ساناز در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 8:54 قبل از ظهر
|